|
111- درخت کاری نويسنده: انديشه يكشنبه 28/12/1384 ساعت 3:51 ع 
...
110- شمع سوزان نويسنده: انديشه يكشنبه 28/12/1384 ساعت 3:50 ع
غير از اين داغ که در سينه سوزان دارم چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم
اين همه خانه آشفته و مجموعه رنج يادگاري است که از آن زلف پريشان دارم
به هواداريت اي پاک نسيم سحري شور آشفتگي گرد بيابان دارم
مگذر اي خاطره هر روز از کنارم مگذر موج بي ساحل اشکم، سر توفان دارم
خار خشکم مزن اي برق به جانم آتش که هنوز آرزوي بوسه باران دارم
غنچه آسان نشوم خيره به خورشيد سحر من که با عطر غمت سر به گريبان دارم
شمع سوزانم و روشن بود از آغازم که من سوخته سامان چه به پايان دارم ...
109- مهرانه نويسنده: انديشه شنبه 27/12/1384 ساعت 12:57 ع
مهرانه، دختري که عاشق آروين بود.
پنج شنبه دو روز قبل، ساعت 5.5 عصر. فهميزي بي آنکه چيزي بگويد دفتر را به دست مي گيرد شايد سطري نخوانده، دفتر را به من مي سپارد! فرصتي است مغتنم، تا دفتر مهرانه را ورق بزنم. از همان صفحه اول قدرت قلمش را به رخ خواننده دفترش مي کشد. از ته دل و با احساس کامل نوشته است. روزي که آنها را مي نوشت فکر نمي کرد بجز خودش کسي هم آنها را بخواند. الان تصميمش عوض شده، شايد دنبال کسي مي گردد که دلداريش دهد. قلم قوي آروين هم در لابلاي اوراق دفتر خودنمايي مي کند و من هيچ
نيازي ندارم تا مهرانه بگويد که "اون نوشته ها از من نيست".
حالم خوب است. روياهايم آبي، نوشته هايم خاکستري، دل مشغولي هايم بي رنگ... هنوز به ديروز ها مي گويم فردا. هنوز به علف ها مي گويم درخت. هنوز به کاسه ها مي گويم دريا... هنوز قدم کوتاه است، قرن هاست که به اولين آجر نرسيده است. هنوز چهارده ساله ام. اين چهارده سالگي يک تاريخ بزرگ است...
هنوز مداوم دعا مي کنم تا پدر بزرگ زنده شود، تا خط کش آقاي ناظم بشکند، تا آقاي معلم مريض شود، تا مساحت مثلث يادم نرود. هنوز دعا مي کنم، روبروي هر چه که در آيينه داريم، در خانه داريم. هنوز از شنيدن قصه پريا گريه ام مي گيرد. هنوز جريمه مي نويسم. جريمه هاي دست به سينه نبودن، جريمه در حياط دويدن، جريمه هاي دعواهاي زنگ آخر، جريمه تو را ديدن، ستاره هايي که در دشت ريختن را رج مي زنم.
هنوز شب ها وقتي به رختخواب مي روم آنقدر به پنجره مي نگرم تا دزد نيايد و بعد من بخوابم. هنوز از خودم مي پرسم چرا... چرا همه درها رو بست ولي يکي رو نبست؟! چرا پروانه هميشه از دستان کوچک و بي باغ من مي گريخت. چرا شب ها هيچ وقت هنگام غروب گوسفندها را هر چه مي شمارم تمام نمي شود. چرا کلاغ آخر قصه هاي مادر بزرگ هيچ وقت به خونه نمي رسند؟ چرا هميشه سر ظهر ناگزير مي بايد خوابيد؟ چرا مادر هيچ وقت تعداد ستاره هاي آسمان را نمي دانست؟ چرا ...؟
کاسه شني سوالهاي ساده و بي جوابم مرتب پر مي شود و من هنوز با شن هاي بي دريا قلعه مي سازم. هنوز حالم خوب است. هنوز تو را دارم. هنوز عاشقم...
---------------------
پ.ن. تغييرات زيادي در متن دادم!
...
108- شمع عشق نويسنده: انديشه سه شنبه 23/12/1384 ساعت 8:2 ع
...
از حالم پرسيد، گفتم:
زمستان است، ولي بنگر
غنچه اي بر شاخه ، هنوز هست
جام سردي پيش آورد و گفت:
جرعه اي مانده
مرهمي کن بر ترک هاي عطش!
گفتمش: آنکس که دريا ديده است
زآب و گل، جز عشق و دل ناديده است،
جرعه اي کي مست و سيرابش کند؟
بر بيابان دلم، امواج دريا مرهم است
...
گفت: يکدم، ديدگانم را نگر
شمع عشقي بين، که مي سوزد هنوز...
...
107- حرفه ايي نويسنده: انديشه دوشنبه 22/12/1384 ساعت 2:27 ع
يه روز فقط مي تونست با حرکت چشماش صداي پرواز پرندگان رو دنبال کنه. يه روز هم که داشت توي باغ مي دويد، دستش از دست مادرش در رفت و تالاپي افتاد تو خاکها. يادشه که يه روز هم، صداي خنده هاش گوش فلک رو کر کرده بود. يه روز هم عاشق پيرزني شد که از عرض خيابون نمي تونست عبور کنه و دستش رو گرفت و اگه اصرار پيرزن نبود تا خونه شون همراش مي رفت.
يه روز هم پيش يه دنيا ديده اي زانوي ادب زده بود و داشت درس صداقت و عشق مي آموخت. تا اينکه واقعا عاشق شد. شايد هم فکر مي کرد که عاشق شده، ولي هر چه بود ديگه هيچي نفهميد... اصلا نفهميد زمان چطور گذشت. تا اينکه يه روز اسم خودش رو تو ليست حرفه ايي ها ديد. حالا ديگه جا خورد! اصلا صداي تبريک دوستاش رو هم نمي شنيد. اون ترسيده بود، تازه فهميده بود که خيلي بزرگ شده. تا اون موقع خودش رو آماتور مي دونست. اصلا دوست نداشت حرفه ايي باشه!
ترسش از بقيه داستان بود. يادش افتاد که الهام حيدري يه چيزي نوشته بود. حالا داشت اونو مي خوند:
"سر انباشته که باز شد قطره قطره عمودي شدي. با علم به اينکه تمام افقي ها رو به زوالند. زيرا در افقي هاست که دندان مي پوسد و مو سپيد مي شود و پوست مي خستد، مي خواني اش : چه کسي اجابت مي کند و اضطراب را از رگها و صورتم پاک مي کند؟ هزار بار مي خواني اش و معذرت مي خواهي از حضرت عمود، از پايي که در کفشهاي بزرگش کردي به «ورزيدن»، وقتي آنقدر ورزيده نبودي که گريه ات نگيرد. کنده شدن درد دارد اما درست مثل فارغ شدن است و صبح روز بعد از گريه و دوش، به غايت شيرين است...
به غايت شيرين است."
----------------------------------
ممنونم از الهام حيدري که اجازه داد از نوشته اش استفاده کنم: http://holiday.persianblog.ir ...
106- نقشي از ما نويسنده: انديشه شنبه 20/12/1384 ساعت 9:56 ع
غرض نقشي است کز ما باز مانَد
کــه هستي را نمي بينم بقـــايي
مگـر صاحبــدلي روزي به رحمـت
کنــد در حقّ درويشـــــان دعايي
...
105- بهارستان نويسنده: انديشه شنبه 20/12/1384 ساعت 9:55 ع
مي خواهم از او بنويسم. مي دونم! مي دونم! اينجا نبايد بنويسم. پس کجا بنويسم؟ البته مي تونستم مثل اونچه که براي کاظمي نوشتم، بنويسم. ولي نمي تونم! هر موقع يادش مي افتم دلم بي تاب مي شود.
ديدي؟! اونجا اصلا کلماتم راهشان را گم مي کنند اونجا من نمي نويسم. دلم مي نويسد، ساده است دلم را به پرواز در مي آورم و دروسعت آبي، مغرور انه به اوج مي رسم، قلم به دستش مي سپارم و مي روم و اون هم هيچ ترتيب و آدابي ندارد هر چه خواست مي نويسد.
***
حالا ديگه اينجا هم نمي تونم بنويسم! کلماتم ته کشيد. فکر مي کنم ذهنم را نوشيدند! احساسم غلبه کرد، چشمهايم خيس شد. من هيچ وقت نتونستم از او بنويسم. نمي دونم... هيچي نمي دونم... يکشب
وقتي نسيم نام تو را برد
ديدم که روح برگ تکان خورد
گوش شکوفه پرشد از عطر نام تو
نيلوفرانه ياد نگاهت،
بر ساقه هاي سبز غزل پيچيد
چشمم شکوفه زار....
شعرم بهار شد...
اين شعر هم از همشهري اونه ولي الان حتي نام شاعرش رو هم به خاطر نمي آورم. روحت شاد شهيد محبي.
-------------------------------------------
ويرايش:
ممنونم از پرستو که اسم و آدرس شاعر شعر بالا رو برام نوشت. با سپاس از آقاي سعيد سليمانپور، شاعر عزيز: http://www.chichest.blogfa.com ...
104- رهگذر کوچه من نويسنده: انديشه شنبه 20/12/1384 ساعت 1:22 ع
شعر من
کوچه باغي است
که تنها يک شب
تو از اين کوچه گذشتي.
سالها مي گذرد!
سالها در گذر کوچه
نگاه ديوار
ديده بس رهگذران را خاموش
ديده بس رهگذران را پر شور
ليک اي رهگذر کوچه من
جاي پاي تو
در اين کوچه بجا مانده است!
...
103- يک رهگذر نويسنده: انديشه چهارشنبه 17/12/1384 ساعت 8:21 ص
اي آرزوي تشنه به گرد او
بيهوده تار عمر چه مي بندي؟
روزي رسد که خسته و وامانده
بر اين تلاش بيهوده مي خندي
انگار قرني بر من گذشته است. نه! بي تو هر روزم قرني است که نمي گذرد! گاهي بي خبر دفترت را باز مي کنم. به دنبال رازهاي دلت آن را ورق مي زنم. مي دانم که بايد امانت دارخوبي باشم ولي ترسم اين است تا تو بيايي همه اوراقش پاره پاره شده باشد. فکر مي کردم من فقط بي تاب دوريت باشم ولي نمي دانم در اين نامت چه نهان کردي که هنوز هم درخواست دوستي با تو فراوان است. بيچاره انديشه که در غربت افتاده و همه ي نهانش همان ظاهري است، که آن هم از تو به يادگار دارد.
مي بندمت به بند گران غم
تا سوي او دگر نکني پرواز
اي مرغ دل که خسته و بيتابي
دمساز باش با غم او دمساز ...
102- جوانه انديشه نويسنده: انديشه شنبه 13/12/1384 ساعت 2:54 ع
باغى كه درهايش را فقط به روى پريان مى گشايد،
مرا چگونه راه خواهد داد
تا تو را ميان درخت ها
جست و جو كنم؟
پشت ديوار باغ دربسته ايستاده ام
غروب تورش را گسترانيده
انديشه در دستانم جوانه زده
و تنهايي ام در سيطره ي مه زمستاني است.
«برداشتي آزاد از شعر عزيز ترسه» ...
101- مهمان ناخوانده نويسنده: انديشه جمعه 12/12/1384 ساعت 6:59 ع
سلام مهمان ناخوانده. امروز که نوبت تو نبود! مگر امروز، روز مهمي است؟ من هنوز کارها دارم. کاش امروز آيينه مرا نمي ديد، يا من آيينه را نمي جستم. «نگهبان» اينجا، تار موي سپيدي نمي بيند، ولي پرستو مي گويد: "آيينه ها هميشه حقيقت را نشان مي دهند". من به گمانم آيينه ها دروغ مي گويند. نه پرستو! آيينه ها دروغ مي گويند، لااقل امروز دروغ مي گويند!
گام برنداشته بودم
سال آمد
گام از من گذشت
صورتم در آينه
آينه از حيرت شكست
تار، تار سياهى مو
با سفيدى برفت.
گام رفتن
من در گام
گام در من
رفتن، ماندن
رفتن
رفتن
تمام عمر
در فكر رفتن گذشت.
«شعر از اسماعيل يوردشاهيان» ...
100- يادگاري نويسنده: انديشه جمعه 12/12/1384 ساعت 1:59 ع
از نو شكفت نرگس چشم انتظارى ام
گل كرد خار، خار شب بى قرارى ام
تا شد هزارباره دل از يك نگاه تو
ديدم هزار چشم در آيينه كارى ام
گر من به شوق ديدنت از خويش مى روم
از خويش مى روم كه تو با خود بيارى ام
بود و نبود من همه از دست رفته است
بارى مگر تو دست برآرى به يارى ام
كارى به كار غير ندارم كه عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم كارى ام
تا ساحل قرار تو چون موج بى قرار
با رود رو به سوى تو دارم كه جارى ام
با ناخنم به سنگ نوشتم: بيا، بيا
زان پيشتر كه پاك شود يادگارى ام.
شعر از «قيصر امين پور» با سپاس از دوست عزيز «پرستو»
...
99- دلتنگ باران نويسنده: انديشه چهارشنبه 10/12/1384 ساعت 11:23 ص
باز دلم بي تاب است. به پرواز آبي مي نگرد. دلتنگ باران است. باراني سخت که چون رگبار بهاري ببارد. باراني بي وقفه تا مرا سرشار از تو سازد. آنگاه هرم تنهايي خويش را بر دستان تو بالا بگيرم و خيس خيس شوم. خيس از احساس حضور، شايد که آرام گيرم.
...
98- نامه اي لبريز از محبت نويسنده: انديشه سهشنبه 9/12/1384 ساعت 8:0 ع
وقتي در و باز کرد و وارد حياط شد اولين چيزي که به چشمش خورد، يه پاکت نامه بود. سريع پاکت رو ورداشت و همونجا درش رو باز کرد، دانه هاي محبت از نامه بيرون ريخت، خيلي تعجب کرده بود. به نامه خودش فکر کرد. يادش افتاد که خودش چه نامه ايي نوشته بود. شايد تنها چيزي که تو نامه خودش پيدا نمي شد همون محبت بود، بازم شک کرد، به چي؟! خودش هم نمي دونست. اصلا آدم شکاکي نبود، شايد خودش هم نمي دونست که چرا عمدا سعي مي کنه نامه اش محبت آميز نشه! شايد به خاطر اينکه ازش فقط يه
بدقولي ديده بود!
حالا داشت جواب نامه ي محبت آميزش رو مي نوشت. خيلي مطالب نوشت. حتي بي خيال مهموناي خارجي شد. همکاراش مي تونستن از عهده چند نفر مهمون هندي و سنگاپوري بربيان. اين مهم تر بود! بايد همه چيز رو مي نوشت و آخرش هم خاطره اش رو نوشت. چون تو نامه ازش خواسته بود که خاطره اش رو بنويسه. نامه که تموم شد گذاشت يه گوشه تا بعد بياد پست کنه. اين يه کار رو از خيلي وقت پيشا ياد گرفته بود. ياد گرفته بود که بنويسه ولي همون موقع پست نکنه!
بعد که برگشت و خواست نامه رو بذاره تو پاکت و بفرسته دوباره يه نگاهي بهش کرد. اين بار با نگاه پروانه داشت نامه رو مي خوند. يادش افتاد پروانه چقدر مهربون بود! يادش افتاد اون هيش وقت دوست نداشت دل کسي رو بشکنه. يادش افتاد پروانه هميشه جواب بي محبتي رو با محبت مي داد. اين حرف خودش نبود، پرستو گفته بود. پرستو که الکي حرف نمي زنه. چقدر عوض شده بود! پيش خودش رهگذر رو مقصر مي دونست.
چشماش پر از اشک شد. ياد پروانه افتاده بود! همه نامه رو پاره کرد و فقط خاطره ته نامه رو نگه داشت و همون نامه پاره رو فرستاد!
الان که يادش مي افته مي گه اون چقدر مهربونه که حتي از نامه پاره هم تشکر کرد و حتي ازش نپرسيد چرا اين نامه ات پاره بود! ...
97- براي يک رهگذر – 2 نويسنده: انديشه سه شنبه 9/12/1384 ساعت 2:0 ع
وقتي تو نيستي نه هست هايم چون آنکه بايدند نه بايدها. بازم مثل هميشه حرف آخرم. و آخر حرفم را با بغض مي خورم. مي داني رهگذر! عمريست که لبخندهاي لاغرم را در دل ذخيره کرده ام و هنوز هم. بگذار باشد براي روز مبادا! بله! بله! مي دانم، خوب هم مي دانم که در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست. ولي اين را هم مي دانم آن روز هر چه باشد روزي است شبيه ديروز. روزي شبيه فردا. اصلا روزي درست مثل همين روزهاي ماست. اما کسي چه مي داند شايد امروز روز مبادا باشد!! بله
همين امروز.
رهگذرم! هر روز بي تو، روز مباداست!
راستي آيينه! آيينه يادم رفته بود، آيينه رو بنگر. مي بيني؟ آيينه ها در چشمان همه چه جاذبه اي دارند؟ آيينه ها دعوت به ديدارند. ديدارهاي کوتاه از پشت هفت ديوار. ديوارهاي صاف. ديوارهاي شيشه اي شفاف. ديوارها... ديوارهاي من.
رهگذرم! ديوارهاي فاصله بسيارند. آه! ديوارهاي تو همه آيينه اند. آيينه هاي من همه ديوار...
...
96- همسايه - 1 نويسنده: انديشه دوشنبه 8/12/1384 ساعت 8:0 ع
از اون اولش همه چي خوب يادش مونده. يه روز غروب بود، ديگه وسائلش رو جمع کرده بود، در غرفه رو هم بسته بود و داشت دور مي شد که صدايي شنيد:
- سلام همسايه. منم اينجا اومدم، هواي منم داشته باش!
اون ديگه رفته بود ولي حواسش به همه همسايه ها بود حتي به همسايه تازه وارد.
شايد يه ماه نگذشته بود که يه روز سر زده اومد. همسايه هم اونجا بود. يه ويترين بسيار زيبا چيده بود. همه چي تو ويترين بود. همسايه، متوجه اومدنش نشد. اونم با خيال راحت ويترينش رو ورانداز کرد. براش جالب بود. ديد يه گوشه ويترينشم عشق گذاشته! پيش خودش گفت اينم از اين جووناست که هر روز عاشق يکي ميشه، اصلا نمي دونه عشق رو با کدوم «ع» مي نويسن! و... رفت.
چند روز بعد از اونجا رد شد. دوباره يه سري به ويترينش زد، حالا همسايه خودش اونجا نبود. خيالش راحت شد، حسابي تموم ويترينش رو ورانداز کرد. تازه متوجه شد که اشتباه کرده. همسايه از اونايي نيست که سطحي و زود ازش بگذري. تامل لازمه، اونم خيلي زياد. حالا تصميم گرفت هر شب بياد بهش سر بزنه.
هر شب که بيرون مي رفت به همسايه هم يه سري مي زد. ديگه براش عادت شده بود يک سال تمام هر شب اين کار رو کرد، مگه شبهايي که اصلا بيرون نرفت. البته هيش وقت اونو نديد. وقتي اونجا مي رسيد که همسايه رفته بود. تو اين مدت ازش خيلي چيزها ياد گرفت. بدون اينکه اونو ببينه بدون اينکه اون بدونه يکي اونورا مي ياد. تا اينکه يه چند شب سرش شلوغ بود، نتونست بيرون بره. يه شب که رفت دید همسایه نیست! اون رفته بود، به همین سادگی. اصلا نه آدرسی نه چیزی! دیگه هیکشی همسایه رو ندید.
از همسایه فقط براش یه خاطره موند.
...
95- مسافر شرق نويسنده: انديشه دوشنبه 8/12/1384 ساعت 2:0 ع
سلام مسافر مشرق! من از مغرب مي آيم، ره گم کرده ام. مقصدم شرق است، آنجا که خورشيد طلوع مي کند، آنجا که نور، چشم ها را خيره مي گرداند، آنجا که ديار «عاشقان جاويد» است. مرا هم در غبار کاروانت راه ده، شايد که عطري از آن گم کرده، مشامم را سيراب سازد.
غصه نخور مسافر، اينجا ما هم غريبيم
از ديدن نور ماه، يه عمره بي نصيبيم
فرقي نداره بي تو بهار مون با پاييز
نمي بيني كه شعرامون همه شدن غم انگيز
غصه نخور مسافر اونجا هوا كه بد نيست
اينجا ولي آسمون باريدنم بلد نيست
غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت
فداي برق ناز اون چشماي قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري
من كه خودم مي دونم كه تو چقدر صبوري
غصه نخور مسافر بازم مي آي به زودي
ما رو بگو چه كرديم از وقتي تو نبودي
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
ز دل تو مي دونم هيچ كس خبر نداره
غصه نخور مسافر رفتيم تو ماه اسفند
بهار تو بر مي گردي چيزي نمونده بخند
غصه نخور مسافر تولد دوباره
غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره
غصه نخور مسافر غصه كار گلا نيس
سفر يه امتحانه به جون تو بلا نيس
غصه نخور مسافر تو خود آسموني
در آرزوي روزي كه بياي و بموني
...
94- اينجا سامراست نويسنده: انديشه شنبه 6/12/1384 ساعت 8:49 ص
خداحافظ اي سنگها، خداحافظ اي درب هاي مقدس، خداحافظ اي نرده هاي مقدس، خداحافظ اي بارگاه مظلوم. چه اشک ها که نديديد و چه چهره هاي نوراني که جبين بر آستانتان نسابيدند و چه روح ها که در مقابل چشمانتان به پرواز در نيامدند.
بر جبين اينجا نوشته: هر که عاشق نيست وارد نشود. در اين شهر هر دلي که پرسه به دور کعبه بخواهد، اينجا مي آيد. اينجا همه ي دلهاي پاک به دنبال جوان خوش سيمايي است که براي زيارت بارگاه پدر و مادرش مي آيد. اينجا وقتي نسيم مي وزد، بوي ميليونها دل عاشق به مشام مي آورد. اينجا سخن ها تقليل دارد. اينجا به جاي زبان سر زبان دل، حرف مي زند. اينجا تمام نفس ها حبس در سينه هاست. اينجا گوش هاي دل به دنبال آواز يا رب يارب دوست مي گردد.
اينجا هر کس وارد شود در اوج است، در مستي است، در آسمانهاست. اينجا جايگاه دل عارفان شوريده و گمنامي است که هر شب بدين سو مي آيند. اينجا مامن قاصدکهاي ميليونها دلداده است. اينجا گياهان و سنگها هم حرمت دارد. اينجا مهد عشق است، اينجا قبله آمال انسان است، اينجا قبله همه دلهاي عاشق است. اينجا مهد نور است. اينجا مامن يا سبوح، يا قدوس است. اينجا هميشه در اوج است. اينجا محل غيبت نور است.
...
93- يک رويا نويسنده: انديشه سه شنبه 2/12/1384 ساعت 8:19 ع
شب سردي است. آفتاب هنوز تکه هايي از خود را بر جاي گذاشته و کورسوي روشنايي هم که از شهر مشام مي رسد، از باقيمانده همان تکه هاست. از دور صداي پاي باران به گوش مي رسد. هواي آسمان سخت مه آلود است. کم کم قطرات آب زلال باران سعي در پالايش روح شهر دارد.
رهگذراني که با شتاب از کنار هم مي گذرند با لبخندي سرد، اداي باهم بودن را به نمايش گذاشته اند. گاهي؛ به اشتباه؛ چشمهانشان را مي بندند تا صداي فرو ريختن قلبها را نشنوند! ولي گوشهايشان هنوز تيز است و دلهايشان مي فهمد. گاهي کسي سرش را بلند مي کند تا راهي را با چشمانش نشان دهد ولي ناغافل چشمهايشان بر هم مي افتد و آرام سر فرود مي آورند و باز به شتاب مي گذرند. گاهي هوسشان لاي دري گير مي کند و ساده لوحانه رنگ عشق به آن مي زنند.
حالا باران سخت مي بارد و رهگذران در قهقهه مستانه شان غرقند. رهگذري گم شده در مه راه مي رود، همانند ستاره اي سرگردان در کهکشان. پنجر ه هاي نوراني او را مي نگرند و او آهسته پيش مي رود و زمزمه مي کند...
...
92- تمناي وصال نويسنده: انديشه دوشنبه 1/12/1384 ساعت 1:57 ع
تا کي به تمناي وصال تو يگانه
اشکم شود از هر مژه چون سيل روانه
خواهد به سر آيد شب هجران تو يا نه؟
اي تير غمت را دل عشاق نشانه
جمعي به تو مشغول و تو غايب زميانه
در ميکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف ديرم و گه ساکن مسجد
يعني که تو را مي طلبم خانه به خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تويي تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تويي تو
در ميکده و دير که جانانه تويي تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تويي تو
مقصود تويي کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد
پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد
عارف صفت روي تو در پير و جوان ديد
يعني همه جا عکس رخ يار توان ديد
ديوانه منم من که روم خانه به خانه
... |