|
91- ميهماني عاطفه ها نويسنده: انديشه يكشنبه 30/11/1384 ساعت 11:33 ص
شب است، بر سر گذر ايستاده ام. دستم، شاخه گل نرگسي است. اطرافم کاملا تاريک است. اندک نور محيط هم از هاله ي دور دانه ي سپيدي است که کمي دورتر از من؛ همچو مرواريد؛ مي درخشد. فکر مي کنم عطر ياس سر گذر هم از اوست. منتظر رهگذري هستم. او را مي شناسم ولي نشاني هايش را نمي دانم، بجز چشمهايش! منتظرم نرگس نگاهش مرا تا ميهماني عاطفه ها ببرد.
...
90- در آغوش دوست نويسنده: انديشه شنبه 29/11/1384 ساعت 8:41 ع
امروز به تو توكل مي كنم.
مرا به آغوش خود هدايت كن تا احساس امنيت كنم.
مرا در نور خود شستشو بده و بگذار در لذت و خوشي تو غوطه ور شوم.
مرا سرشار از آرامش خود كن.
مرا در آغوش خود بگير و با من حرف بزن .
بگذار خود را آن گونه ببينم كه تو مرا مي بيني.
بگذار بازوانم را به دور گردنت حلقه كنم و پيشانيم را بر پيشانيت بگذارم
و در چشمان پر جاذبه ات گم شوم.
بگذار نگاهت كنم.
بگذار گرمي حضورت را حس كنم و نفست را به آرامي در ذهنم حل كنم.
بگذار آنقدر خيره نگاهت كنم تا به رويايي عميق فرو روم...
«دکتر شريعتي» ...
89- نور مهر نويسنده: انديشه شنبه 29/11/1384 ساعت 8:40 ع
من نامت را در پشت رداي عشق خواهم پوشاند و آن را تا بلنداي آبي ها خواهم برد. آنجا در تجلي خاطره ها خواهم ايستاد و خواهم گفت:
"آي قوي غريب! برخيز که عطر ياس آورده ام"
و آنگاه همه مردمان را به تماشاگه راز خواهم کشاند.
...
88- ستاره هاي دامان غربت نويسنده: انديشه شنبه 29/11/1384 ساعت 8:38 ع
دلم،
به وسعت همه ي دل هاي غريب است
و ابرهاي آسمان شبم
خيال باريدن دارد
ستاره هاي فرو ريخته در دامان غربتم را
در دست مي گيرم
و به آسمان هديه مي دهم
شايد
ماه ديگر تنها نماند.
«پرستو» ...
87- به ياد دوست نويسنده: انديشه پنجشنبه 27/11/1384 ساعت 10:46 ع
امشب نسيم را ديدم که با ياد تو، به کوچه ي ما پيچيد. شکوفه هاي باغچه ي حياط مان با نگاه نيلوفرانه خويش، چشم به در دوخته بودند. درخت سيب، بر بلندترين شاخه اش، پرنده چاوشي را گمارده بود، تا بانگ رسيدنت را به گوش خستگان خلوت نشين منزل، ندا دهد. حالا نوبت ستاره هاست، شايد با برق شرمساري، ظلمت شبانه را روشن سازند.
...
86- تمام شب را ستاره ساختم نويسنده: انديشه چهارشنبه 26/11/1384 ساعت 9:42 ص
من هم مثل پرستو ، تمام شب را ستاره ساختم. ستاره هايي صميمي، حالا جامي از ستاره ها دارم و ترنمي از يک قصيده ي سبز. گلابدان خاک گرفته، کنار طاقچه ي قلبم در انتظار نشسته است. مي دانم در سحرگاهان، با آواز نسيمي درخشان خواهد شد، در انتظار بارانش خواهم ماند.
«برداشتي آزاد از نوشته حرير»
ديشب تمام ستاره ها را چيده بودي
ستاره مرا هم
و تنها شد،
ماه را مي گويم
تمام شب را ستاره ساختم
مي خواستم
تا به دست هاي خالي آسمان هديه دهم
اما...
صبح شده بود. ...
85- بهترين دوستانم نويسنده: انديشه چهارشنبه 26/11/1384 ساعت 9:37 ص
بهترين ، زيباترين و بالاترين دوستانم، هيچ وقت ديده نمي شوند. اونها لمس کردني نيستند. اونها هرگز با احساسهاي پنچ گانه ام فهميده نمي شوند. من اونها رو با قلبم احساس مي کنم.
«برداشتي آزاد از نوشته هلن کلر»
...
84- يک دوست نويسنده: انديشه چهارشنبه 26/11/1384 ساعت 9:36 ص مثل ستاره اي دور ، دسترس ناپذير مي نمايد. معمولا ديده نمي شود، اما مي دانم که هميشه هست. ...
83- غروب نويسنده: انديشه سه شنبه 25/11/1384 ساعت 1:9 ع
در حياط ما را
غروب،
يک نفر زد
و حرف تازه اي از طلوع يک سفر زد
دوباره اشک و ماتم
دوباره ختم و خرما
کسي دوباره گم شد
از اهل کوچه ما
و عکس تازه ايي باز
نشست روي ديوار
نگاه کن به عکسش
براي آخرين بار
نگاه کن به عکس ات
براي آخرين بار
که روز بعد شايد
نشست روي ديوار
«شعر از خانوم نظر آهاري»
يکي از دوستان وبلاگ نويس در غم از دست دادن مادر بزرگش عزادار است. خوانندگان وبلاگ لطفا فاتحه ايي براي شادي روح آن مرحومه بخوانند. ...
82- ساقه ترد دوستي نويسنده: انديشه دوشنبه 24/11/1384 ساعت 3:11 ع
جانا! سخن از زبان «انديشه» مي گويي. «قانون» و «شفا» که يادت هست؟ احساس «انديشه» هم عين «منطق» است. کجاي اين احساس و ظرافت طبع، منطقي نيست؟! به آواز دوستي اش گوش فرا دهيد، همه سراسر منطق است، حتي احساس روز نخستين:
« دوستي » نيز گلي است ؛
مثل نيلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظريفي دارد .
بي گمان سنگدل است آنكه روا مي دارد
جان اين ساقه نازك را
- دانسته-
بيازارد !
در زميني كه ضمير من و توست ،
از نخستين ديدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هايي است كه مي افشانيم .
برگ و باري است كه مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است
...
بسراييم به آواز بلند :
- شادي روي تو !
اي ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطر افشان
گلباران باد .

...
81- چشمانم نويسنده: انديشه يكشنبه 23/11/1384 ساعت 9:58 ع گذشته را هميشه دوست داشتم و خيلي راحت آن را ميان چشمانم حفظ مي کردم. ولي حالا تمام ترسم اين است که اين نگاه چشمانم، دوستي ها را هم به يغما دهد. هر چه در آيينه مي نگرم آثار شقاوت در آنها نمي بينم، ولي به گمانم آيينه ها هم دروغ مي گويند، چون اگر آنها راست مي گفتند، پس چرا او دلش را پيش بند زن برده بود؟! ...
80- از ستاره تا ستاره گريه کردم نويسنده: انديشه يكشنبه 23/11/1384 ساعت 10:32 ص
تو خاموشي خونه خاموشه
شب آشفته گل فراموشه
بيا کامشب پشت اين روزن
شب کمين کرده رو به روي من
تب آلوده تلخ و بي کوکب
شب شب غربت شب همين امشب
لاي لايي من به جاي تو شکستم
تو نبودي من به سوگ غم نشستم
از ستاره تا ستاره گريه کردم
از هميشه تا دوباره گريه کردم ...
79- مقتل عشق نويسنده: انديشه شنبه 22/11/1384 ساعت 8:30 ع
نيازي به آواز نيست، حقيقت از چشم مردمان جاري است. ببين چگونه سرود گويان و هلهله کنان سراغ مقتل عشق را از عاشقان بي سر مي گيرند و آنان با زباني نه به سر که به دل، نشاني دوست مي دهند.
در اين کاخ ميناي بلند، قلاده عشق بر گردن، آماده ام. مرا با خود نمي بري؟!
...
78- ستاره هاي صميمي نويسنده: انديشه شنبه 22/11/1384 ساعت 10:17 ص
ستاره هاي صميمي!
آيا مي دانيد ماهيان عمق دريا، دلتنگ نور آفتابند؟ مي دانيد هر شب با ياد نور به خواب مي روند؟ مي دانيد آنها هم ستارگاني دارند؟ مي دانيد آنها به پرواز پرستو ها غبطه مي خورند؟
افسوس که آنجا نه از نور خبري است و نه از آفتاب. ماهيان عمق دريا غرق در لجنزارند و تنها دلخوشي شان و اميدشان دوستي با پرستو هايي است که گاهگاهي بر سطح آب دريا پرواز مي کنند. آنها فقط پرواز شبحي را بر بالاي آبها مي بينند، شبحي سپيد و درخشان و پر نور. شبحي که مي دانند همواره در دلش نشاني از پاکان دارد.
ستاره هاي صميمي مي دانيد؟! ماهيان فقط يک دلخوشي دارند که پرستوها، عمق دريا را نمي بينند و به زعم خويش آنجا را هم همانند سطح دريا، پاک و زلال مي دانند و به همان سادگي و پاکي درونشان، به نجواي ماهيان غرق در لجنزار، گوش مي سپارند. 
...
77- گلهاي ياس وقت بريدن است نويسنده: انديشه پنجشنبه 20/11/1384 ساعت 9:18 ص
اي گل هاي سرخ، دست از عطرافشاني برداريد. اي درختان ميوه، ثمره هايتان را به تاراج دهيد. اي رودها، سرود روان نخوانيد. اي ابرها، رحمت باران دريغ داريد. اي کوه ها، استواريتان را رها سازيد. اي بلبلان، دگر آواز مخوانيد. اي پرندگان، بالهايتان را بربنديد.
اي خورشيد، دست از تابش بدار. اي مهتاب، آسمان را تاريک نما. اي گل هاي ياس، کوچه هامان را بي عطر و بو گردان. اي مجنون، عشق ليلا فراموش کن. اي مهر، اي عشق، تو رخت برچين. اي قاصدک ها، بايستيد. اي مادران، مهر فرزند از دل برکنيد. اي آسمان، سياه باش. اي شب، تو بمان. عقلانيت را سر ببريد و اي جهل، تو ريشه دوان. اي نيستي، تو قامت بر افروز. اي چشمها خون بگرييد.
السلام عليک يا ابا عبد الله الحسين ...
76- شعله عشق نويسنده: انديشه سه شنبه 18/11/1384 ساعت 1:45 ع
امشب همه عالم يك قطره اشك است، قطره اشکي سرگردان که براي فرو چکيدن به دنبال دامني مي گردد. هر که باشد در او چشمي، نه به سر ؛ که به دل؛ خواهد ديد.
شعله عشق حسين، جاودان باد

...
75- گل خوشبو نويسنده: انديشه دوشنبه 17/11/1384 ساعت 11:12 ص
مي گويد چه شبهايي که شاعران در وصف گل موهم و ناشناخته خويش خيال بافي کرده و سلسله ي پر برف البرز را با ميل و سماجت خويش حرکت داده ، ممانعت از جريان باد، از وسط ابرها نموده و سرنوشت خويش را بر کاغذ موهم خود، تغيير داده اند.
من چگونه گل خويش را موهم فرض خواهم کرد، که همه هفته از مقابلش همچو نسيم مشوش مي گذرم، و مرا قدرت هيچ کلامي نيست؟! چگونه خواهم توانست آن را ساخته ذهن خيال پرداز خود بنامم که چه شب ها درخشش نور مهتاب بر قلبم، از بازتاب وجود اوست. کدامين گل ناشناخته در دامن خويش، پرنده اي غريب را جايگاهي امن دهد؟ که من آشيانه ام را در بارگاه او ساخته ام.
کدامين ابرها توان ممانعت از رسيدن انوار خورشيدي اش دارند؟
...
74- محرم نويسنده: انديشه يكشنبه 16/11/1384 ساعت 3:0 ع
مي داني محرم؟! تو شاهد همه عظمت و شکوه انسان بودي. تو بالاترين فضليت تاريخ را تماشا کردي. تو ترديد خورشيد را در غروب روز عاشورا نگريستي. تو به اوج جلوه زيبايي در مقابل حضيض ذلت و پستي ايمان آوردي. تو راز سجده فرشتگان بر آدم را دريافتي. تو تجلي معناي کامل عشق را با چشم خويش ديدي و تو نور معرفت و آزادگي را در رقص قطرات آب فرات از دستان عباس چشيدي. سلام بر تو محرم.
...
73- گريز از خويشتن نويسنده: انديشه يكشنبه 16/11/1384 ساعت 10:40 ص
هيچ مي داني چرا چون موج
در گريز از خويشتن پيوسته مي کاهم؟
زان که بر اين پرده تاريک
اين خاموشي نزديک،
آنچه مي خواهم نمي بينم
و آنچه مي بينم، نمي خواهم.
«شفيعي کدکني» ...
72- چتري براي ديگري نويسنده: انديشه شنبه 15/11/1384 ساعت 2:46 ع
عشق ايستادن زير باران و خيس شدن باهم نيست
عشق آن است که يکي براي ديگري چتري شود،
و او هيچ وقت نداند که چرا خيس نشد؟

...
71- آيينه شکست نويسنده: انديشه شنبه 15/11/1384 ساعت 8:36 ص
وقتي بوديم، نبوديم کسي
کشت ما را بي هم نفسي
تا که رفتيم همه يار شدند
خفته ايم و همه بيدار شدند
قدر آيينه بدانيد که هست
نه در آن وقت که افتاد و شکست!
...
70- رهگذر دلتنگي ها نويسنده: انديشه جمعه 14/11/1384 ساعت 3:39 ع
مي خواستم چشم بنفشه اي باشم
كه در گذار، به حراجش نهاده اند
مي خواستم پرنده بسيار خسته اي باشم
كه در غنود شبش
ر داده اند
رهگذرم پاي از رکاب برکشيده و لحظه هايش را به تاراج عشق سپرده است! اينک من؛ تنها در غربت مستان، چگونه خواهم توانست شرح فراق سرايم و خاطره ي گلبرگ هاي نازك نرگس و شميم عطر ياس را پاس دارم؟
...
69 - نقشي از تنهائي و مظلوميتش نويسنده: انديشه پنجشنبه 13/11/1384 ساعت 6:56 ع
هيشکي نمي تونه عمق مظلوميت و تنهايي اش رو حس کنه. حتي اگه بخواهي نقش بازي کني. بايد خود حسين باشي. بايد تو کربلا بوده باشي و بايد يزيد هم باشه. «آفرين» هم نتونست نقش يزيد رو بازي کنه! اون قرار بود در بازي منو بکشه ولي باز هم نتونست!
بايد به دنبال «يار» بگردي و بايد ببيني که همه بچه هاي کلاس تو سپاه يزيد هستند! بايد تنها مونده باشي و بايد کلاس سوم دبستان باشي، تا شايد ذره اي از تنهايي امام رو بفهمي. تازه! بعدش با خيال راحت ميري خونه، فقط داشتي نقش بازي مي کردي! ...
68- عشوه هاي پنهاني نويسنده: انديشه دوشنبه 10/11/1384 ساعت 7:0 ص
ساقيا بده جامي زان شراب روحاني
تا دمي بياسايم زين حجاب جسماني
بهر امتحان اي دوست گر طلب کني جان را
آنچنان بر افشانم کز طلب خجل ماني
بي وفا نگار من مي کند به کار من
خنده هاي زير لب عشوه هاي پنهاني
خانه دل ما را خدا از کرم عمارت کن
بيش از آنکه اين خانه رو نهد به ويراني
«شيخ بهايي» ...
67- عشق زليخا نويسنده: انديشه يكشنبه 9/11/1384 ساعت 7:0 ص
عذر نامه اي از اشکهايم سوار بر چابک سواري همچو باد! ممنونم از زليخاي جامي. فريادم ره به جايي نمي برد. اميدوارم روح «جامي» منو ببخشه كه شعرهاشو بهم ريختم.
همه شب تا سحرگه، كارش اين بود
شكايت با خيال يارش، اين بود:
گلي بودم زگلزار جواني
تر و تازه چو آب زندگاني
به يك عشوه مرا بر باد دادي
هزارم خار در بستر نهادي
دلم بردي و نام خود نگفتي
نشاني از مقام خود نگفتي
نمي دانم نامت از كه پرسم
كجا آيم مقامت از كه پرسم
مبادا هيچ كس چون من گرفتار
كه ني دل دارم اندر بر ، نه دلدار
...
66- ترا من چشم در راهم نويسنده: انديشه جمعه 7/11/1384 ساعت 7:0 ص
ترا من چشم در راهم شباهنگام
كه مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست، اندوهي فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام
در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر،
به پاي سرو كوهي، دام
گرم يادآوري يا نه،
من از يادت نمي كاهم
ترا من چشم در راهم.
«نيما»
...
65- چهارشنبه بدقول نويسنده: انديشه چهارشنبه 5/11/1384 ساعت 8:0 ع
اي چهارشنبه روز بدي بودي! چطور جرات کردي بيايي و بروي تا يک نفر بدقول بشه؟! مي دونم مي خواهي بگويي: "حالا چند ساعتي مونده تا رسما تموم بشم."
باشه اين همه صبر کردم چند ساعت هم صبر مي کنم.
کاش آدما بدقول نبودند.
چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ، با وجود اينکه خيلي اتفاقات خوبي براي من افتاد ولي روز بدي بودي! اميدوارم هيچ وقت چنين روزي در تاريخ تکرار نشه! تا هيچ وقت هيچ آدم بدقولي در دنيا وجود نداشته باشه!
...
64- براي دوست نويسنده: انديشه چهارشنبه 5/11/1384 ساعت 7:0 ص
ديروز باز از شهرخيال گذر كردم. خانه هاي شهر همچنان در خاموشي عميق فرو رفته بود. من در غربت كاخ هاي افسانه ايي و سوار بر اراده پولادين غرب، وارد خيابان عادت شدم. چه بيهوده تمام وجودم در اين شهر ريشه دوانده و دلم را از ميان افكارم به بيراهه كشانده است. بايد دور مي شدم از اين شهر غريب...!
باران به شدت مي باريد نمناكي هوا و چمن زار كنار جاده، مرا در حسرت يك مشت خاك خشك آفتاب زده، باقي مي گذاشت. جاي خورشيد خالي بود! خيالم را به پرواز در آوردم تا دستهايم را به دستهايت برسانم. حالا باران بر بالهايم مي باريد و من به چشمهايت مي نگريستم. پروازمان در سكوت محض ادامه داشت و ما غرق در عطر خدا، به تماشاي هم نشسته بوديم...
...
63- بي وفايي نويسنده: انديشه يكشنبه 2/11/1384 ساعت 7:0 ص
دوباره دلت شکست. همين اعتراف صادقانه چقدر راحت دلت رو شکوند. حالا يه چيزي ميون اون سينه ات مي سوزه. بله مي دونم کنده شدن درد داره، بغض داره، سوزش داره. اعلام انزجار از خود، که به حد انفجار برسه هم، درد وحشتناک داره! صدات آرومه ولي دلت پره، پر از غوغا. لازم نبود تو اي ميل، توي سرت بکوبند، خودتم مي دونستي که خيلي بي وفايي! کافي بود از ته دل اعتراف کني تا نتوني بقيه نامه رو هم جواب بدي! حالا راستشو بگو به خاطر بي وفايي خودت بود که دلت شکست يا به خاطر اينکه
ياد دوست افتادي؟! اوه! سوال بدي پرسيدم؟ آره مي دونم هميشه تو ذهنته!
گر جان بدهي در ره دلدار کم است
در خاک شوي در قدم يار کم است
يک لحظه فزون است نشستن با غير
با دوست هزاران سال بسيار کم است.
... |