ترنم اندیشه
 

 

منوی اصلی


صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 


لوگوی من
 


ترنم اندیشه

 


دوستان من
 


جاودانه



 

   
 

62- معشوق نويسنده: انديشه چهارشنبه 28/10/1384 ساعت 7:0 ص


خدايا!
معشوق در قلبم مي جوشد
و از چشمانم مي بارد.

حلقه گلي از اشك هايم برايت خواهم آورد
كه هر قطره از آن نجوا مي كند:

معبود من!
قلبم از عشق تو شكسته است.
در بيكران عشقت، خود را از ياد مي برم
و هيچ مي شوم، هيچ

...


61- بوي جنگل نويسنده: انديشه يكشنبه 25/10/1384 ساعت 7:0 ص


آن روز که برگها از جدايي حرف مي زدند، صداي ناله آنها به گوش رهگذر خسته نمي رسيد! بعدها که باران باريد، رهگذر فهميد که جنگل چقدر حرف براي گفتن داشت!
بوي جنگل او را مست کرده بود؛ رهگذر عاشق شده بود، ولي افسوس که خيلي دير بود!

...


60- او در رگها نور خواهد ريخت نويسنده: انديشه جمعه 23/10/1384 ساعت 7:0 ص

او خواهد آمد؛ روزي؛ در يک سپيده دم؛ با آبشاري از نور و گل ياسي در دست، آن روز عشق، ميوه ممنوعه نخواهد بود. آن روز همه به هم سيب سرخ خواهند داد، آن روز کمترين آواز ، شعر عشق است:

روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگها نور خواهم ريخت
و صدا در خواهم داد:

اي سبدهاتان پر خواب
سيب آورده ام، سيب سرخ خورشيد

خواهم آمد،
گل ياسي به گدا خواهم داد

خواهم آمد،
سر هر ديواري ميخکي خواهم کاشت
پاي هر پنجره شعري خواهم خواند.

...


59- فرو ريخته گلهاي پريشان در باد نويسنده: انديشه چهارشنبه 21/10/1384 ساعت 7:0 ص


آي قربان!
تو!
سنگهاي سفيد را به ياد مي آوري؟! همان سنگ هاي سفيد و همان نوشته ها 
آن عطر ياس ها،
آن فرو ريخته گلهاي پريشان در باد،
کز مي جام شهادت، همه مدهوشانند

نامتان زمزمه نيمه شبان، مستان باد
تا نگويند که از ياد فراموشانند

همان گل‌هاي سرخ و همان نور شمعدان‌ها
همان گلايل هاي سفيد
همان يادگاري‌ها

فقط،
نبودنهايتان را مي شمارم!
مي‌دانيد؟

...


58- اي عشق از آتش اصل و نسب داري نويسنده: انديشه دوشنبه 19/10/1384 ساعت 7:0 ص


دل داده ام بر باد . بر هرچه بادا باد !
مجنون تر از ليلي ٬ شيرين تر از فرهاد

اي عشق ! از آتش اصل و نصب داري
از تيره ي دودي، از دودمان باد

آب از تو طوفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوي تو آتش در جان باد افتاد

هر قصر بي شيرين ، چون بيستون ويران
هر کوه بي فرهاد ، کاهي بدست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را اندوه مادر زاد

از خاک ما در باد بوي تو مي آيد
تنها تو مي ماني ، ما مي رويم از ياد


«قيصر امين پور»

...


57- سپيدي زمان نويسنده: انديشه شنبه 17/10/1384 ساعت 7:0 ص


سپيدي زمان،
سنگي مچاله و تاريکم کرد

تيشه بردار و بتراش ام
جواني گمشده ام را،
برون آور از دل سنگ.

آن گاه با عصاره ي دو تاکستان
بيا و در برابرم بنشين،

تا فشرده ي همه ي شکوفه ها را
از کلام تو بنوشم.

«ميرزا آقا عسگري»

...


56- پرستوي مهربان! نويسنده: انديشه جمعه 16/10/1384 ساعت 7:0 ص


از آستانه گريستن
تا آستانه پرواز
فقط دو ايوان كوچك راه است

پرواز کن، همچنان
در نور پرواز کن.

...


55- تنها با باران نويسنده: انديشه چهارشنبه 14/10/1384 ساعت 7:0 ص
 

پشت پنجره ايستاده، يک شب سرد زمستاني است. برف و باران سخت در تب و تاب ريزش است، گويا اصلا صبر نمي شناسد و دلش در نهان خانه خويش ، گرفتار. گاهي با خود مي انديشد: چقدر خسته ام! ولي آنچه با خود نجوا مي کند سخني ديگر است:

خدايا!
روزي کن، دوست داشتن؛ بي آنکه دوست بداند!

در دوردستها پنجره ايي نور افشاني مي کند. در سايه اش يکي ايستاده! پيش خود مي انديشد: دل او چه مي انديشد و خودش چه نجوا مي کند؟

...


54- ستاره دور نويسنده: انديشه يكشنبه 11/10/1384 ساعت 7:0 ص


گفتند: ستاره را نمي توان چيد!
و آنان كه باور كردند،
حتي دستي دراز نكردند

اما من به سوي زيباترين و دورترين ستاره دست دراز كردم
هرچند دستانم تهي ماند،
اما چشمانم لبريز از ستاره شد.

...


53- روحم ارزاني تو باد نويسنده: انديشه شنبه 10/10/1384 ساعت 7:0 ص


دستهايم را بگير، و لمس کن با آنها، لطافت جاري سفر آبها را، يا در کف آنها لانه اي براي پرستوهاي مهاجر بساز.

و با پاهايم قدم بردار؛ چه لذتي دارد احساس بلوغ خيابان زندگي زير گامهاي مشتاق؛ ولي مواظب باش تا حرمت حيات يک مورچه را زير پا نگذارند.

و بيا در آغوشم خانه اي بساز، تا نگذارد غبار غربت تنهايي پوست تنت را کدر کند.

و چشمهايم را به تو مي بخشم. با آنها صداي شوق کودکان را ببين که در لاي علفها به دنبال خدا مي گردند. و هر وقت دلت گرفت، انعکاس زيبايي وجودت را در آنها نظاره کن.

و گوشهايم براي تو، خوب گوش کن تا صداي آزادي بادهاي جهان را برايت زمزمه کنند. و اگر قاصدکي ديدي ، خواهند گفت:"پيام داد، دوستت دارم"!

و قلبم را بردار، و تمام حجم شفافش را پر از ذرات نوراني عشق کن. بعد يک گوشه تاريک آسمان بياويز ، تا وقتي به آسمان نگاه مي کني، طرح شادي روي لبانت بنشيند. و اگر پرسيدند: "به چه مي خندي؟"، تو بگو: "هيچ، شهابي ديدم بازيگوش، آرزويي کردم".

و روحم...
تمامش ارزاني تو باد!

...


52- انتظار فرج از نيمه خرداد کشم نويسنده: انديشه جمعه 9/10/1384 ساعت 7:0 ص


از غم دوست در اين ميکده فرياد کشم
دادرس نيست که در هجر رخش داد کشم

داد و بيداد که در محفل ما رندي نيست
که برش شکوه بر از داد زبيداد کشم

عاشقم ، عاشق روي تو، نه چيز ديگري
بار هجران و وصالت به دل شوق کشم

در غمت اي گل شاداب من، اي خسرو من
جور مجنون ببرم تيشه ي فرهاد کشم

سالها مي گذرند حادثه ها مي آيند
انتظار فرج از نيمه ي خرداد کشم

...


51- اندر سکوتم نويسنده: انديشه چهارشنبه 7/10/1384 ساعت 7:0 ص


نگاه ساکت باران به روي صورتم دزدانه مي لغزد
همه گويند اين طفل عجب خندان است!
عجب اين طفل شادان است!

و ياران نمي دانند که من دريايي از دردم
به ظاهر گرچه مي خندم ولي اندر سکوتم

...


50- نفس بکشد نويسنده: انديشه يكشنبه 4/10/1384 ساعت 7:0 ص


هيچ نمي دانم!
فقط مي دانم در اين جهان کسي هست،
که با يادش رنگ رخسارم تغيير مي کند

و صداي قلبم،
آبرويم را به تاراج مي برد!

مهم نيست که او مال من باشد
مهم اين است که فقط باشد،

رندگي کند، لذت ببرد
و نفس بکشد.

...


49- چشمان بي غروب نويسنده: انديشه شنبه 3/10/1384 ساعت 7:0 ص


عشق من!

کدامين غم است که بتواند
چشم انداز مرا تيره کند،

وقتي که خورشيد گرم چشمانت
در آسمان منظرم
همواره بي غروب جاري است؟

...


48- شب هاي پرستاره نويسنده: انديشه جمعه 2/10/1384 ساعت 7:0 ص


هر ستاره شبي است که از تو دورم
آسمان چه پُر ستاره است

...

 

       

Powered by MicroRayaneh