|
47- يلدا نويسنده: انديشه چهارشنبه 30/9/1384 ساعت 2:0 ع
آهاي يلدا!
کوله بارت را بر زمين بگذار، چگونه جرات مي کني پاييز زيباي مرا با کوله بار خاطراتش، بر دوش خويش برکشي؟! ...
اي يلدا !
من به اميد زايش مهر، تو را نيکو مي دارم! و گرنه همچنان در انديشه پروازم. بر من خرده مگير که دشت هاي فراخ را از ياد برده و به باغچه مان قناعت کرده ام. چه کنم که به جاي پرواز همچنان با پرهاي خويش در بازي ام! ...
46- روي ماسه ها نويسنده: انديشه يكشنبه 27/9/1384 ساعت 7:0 ص
بر ماسه ها نوشتم:
درياي هستي من، از عشق توست سرشار،
اين را به ياد بسپار بر ماسه ها نوشتي: اي همزبان ديرين، اين آرزوي پاکيست،
اما به باد بسپار ...
45- جمعه ي دريا نويسنده: انديشه جمعه 25/9/1384 ساعت 7:0 ص
دريا ،
ترانه تو را مي خواند
زمين آرزوي پاکي تو را دارد
و من
بر ماسه هاي ساحل دريا
مي نويسم:
جهان به مهرباني تو زنده است...
...
44- مشتاق لقاييم نويسنده: انديشه پنجشنبه 24/9/1384 ساعت 7:0 ص
ما در ره عشق تو اسيران بلاييم
كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم
بر ما نظري كن كه در اين شهر غريبيم
بر ما كرمي كن كه در اين شهر گداييم
زهدي نه كه در كنج مناجات نشينيم
وجدي نه كه در گرد خرابات برآييم
نه اهل صلاحيم و نه مستان خرابيم
اينجا نه و آنجا نه كه گوييم كجاييم
حلاج وشانيم كه از دار نترسيم
مجنون صفتانيم كه در عشق خداييم
ترسيدن ما هم چو از بيم بلا بود
اكنون ز چه ترسيم كه در عين بلاييم
ما را به تو سريست كه كس محرم آن نيست
گر سر برود سر تو با كس نگشاييم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاييم
...
43- ماشا الله نويسنده: انديشه چهارشنبه 23/9/1384 ساعت 7:0 ص
مي شود پرده چشمم پر کاهي ، گاهي
من ديده ام هر دو جهان را به نگاهي ، گاهي
خدايا!
همه آنهايي که اينجا مي آيند غريبند، به احترام قطرات مرواريد گونه ايي که در حرم امام رضا ريخته مي شود، دل همه غريبان را آرام بگردان.
خدايا!
تو خود، تقدير خوب بر همه ما مقدر بگردان. امام رضايمان را از ما راضي بگردان.
...
42- زيبايي نگاه نويسنده: انديشه سه شنبه 22/9/1384 ساعت 7:0 ص نديدمش ،
ولي مي دانم
از زيبايي نگاهش
غنچه هاي ذهن من مي شکفند
و گلستاني خوشبو فراهم مي سازند ،
که عطرش تمامي پروانه هاي عالم را به خيال من مي آورد. ...
41- آيا من نيز در روزگار آمدنت هستم؟(3) نويسنده: انديشه دوشنبه 21/9/1384 ساعت 2:0 ع
آن روز
ديوار باغ و مدرسه كوتاه است
تنها
پرچيني از خيال
در دوردست حاشيه باغ مي كشند
كه مي توان به سادگي از روي آن پريد
روز طلوع خورشيد
از جيب كودكان دبستاني
روزي كه باغ سبز الفبا
روزي كه مشق آب عمومي است
دريا و آفتاب
در انحصار چشم كسي نيست
روزي كه آسمان
درحسرت ستاره نباشد
روزي كه آرزوي چنين روزي
محتاج استعاره نباشد اي روزهاي خوب كه در راهيد!
اي جاده هاي گمشده درمه!
اي روزهاي سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به درآييد! اي روز آفتابي!
اي مثل چشمهاي خدا آبي!
اي روز آمدن!
اي مثل روز آمدنت روشن! اين روزها كه مي گذرد هرروز
در انتظار آمدنت هستم! اما
با من بگو كه آيا من نيز
در روزگار آمدنت هستم؟ «قيصر امين پور»
...
40- آيا من نيز در روزگار آمدنت هستم؟(2) نويسنده: انديشه دوشنبه 21/9/1384 ساعت 7:0 ص
آن روز
پرواز دستهاي صميمي
در جستجوي دوست
آغاز مي شود
روزي كه روز تازه پرواز
روزي كه نامه ها همه باز است
روزي كه جاي نامه و مهر و تمبر
بال كبوتري را
امضا كنيم و مثل نامه اي بفرستيم
صندوقهاي پستي
آن روز آشيان كبوترهاست روزي كه دست خواهش كوتاه
روزي كه التماس گناه است
و فطرت خدا
در زير پاي رهگذران پياده رو
بر روي روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبيند
روزي كه روي درها
باخط ساده اي بنويسند:
"تنها ورود گردن كج ممنوع!"
و زانوان خسته مغرور
جز پيش پاي عشق
با خاك آشنا نشود
و قصه هاي واقعي امروز
خواب و خيال باشند
و مثل قصه هاي قديمي
پايان خوبي داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بي دريغ
لبخند بي مضايقه چشمها
آن روز
بي چشم داشت بودن لبخند
قانون مهرباني است
روزي كه شاعران
ناچار نيستند
در حجره هاي تنگ قوافي
لبخند خويش را بفروشند
روزي كه روي قيمت احساس
مثل لباس صحبت نكنند
پروانه هاي خشك شده آن روز
از لاي برگهاي كتاب شعر
پرواز مي كنند
و خواب در دهان مسلسل ها
خميازه مي كشد
و كفشهاي كهنه سربازي
در كنج موزه هاي قديمي
با تارعنكبوت گره مي خورند
روزي كه توپ ها
در دست كودكان
از باد پر شوند
روزي كه سبز، زرد نباشد
گلها اجازه داشته باشند
هر جا كه دوست داشته باشند
بشكفند
دلها اجازه داشته باشند
هرجا نياز داشته باشند
بشكنند
آيينه حق نداشته باشد
با چشمها دروغ بگويد
ديوار حق نداشته باشد
بي پنجره برويد
آن روز
ديوار باغ و مدرسه كوتاه است...
ادامه دارد... ...
39- آيا من نيز در روزگار آمدنت هستم؟(1) نويسنده: انديشه يكشنبه 20/9/1384 ساعت 7:0 ص
حساس مي كنم كه كسي در باد
فرياد مي زند
احساس مي كنم كه مرا
از عمق جاده هاي مه آلود
يك آشناي دور صدا مي زند
آهنگ آشناي صداي او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صداي آمدن روز است
آن روز ناگزير كه مي آيد
روزي كه عابران خميده
يك لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را درآسمان ببينند
روزي كه اين قطار قديمي
در بستر موازي تكرار
يك لحظه بي بهانه توقف كند
تا چشمهاي خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصوير ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دستهاي صميمي
در جستجوي دوست
آغاز مي شود...
ادامه دارد... ...
38- خواب باغ نويسنده: انديشه شنبه 19/9/1384 ساعت 7:0 ص
در جامه ي بلند سپيد
مثل سقوط يک گل در خواب باغ
مثل طلوع قايقي از بيکران آبي دريا
اين روياي توست که مي آيد
با شاخه معطر گل
هر شب،
از آسمان سبز اتاق من ...
37- وصف عشقت اندر بيان نگنجد نويسنده: انديشه جمعه 18/9/1384 ساعت 7:0 ص
جانا حديث حسنت در داستان نگنجد
رمزي ز راز عشقت در صد زبان نگنجد
سوداي زلف و خالت در هر خيال نايد
انديشه وصالت جز در گمان نگنجد
هرگز نشان ندادند از كوي تو كسي را
زيرا كه راه كويت اندر نشان نگنجد
آهي كه عاشقانت از حلق جان بر آرند
هم در زمان نيايد هم در مكان نگنجد
آنجا كه عاشقانت يكدم حضور يابند
دل در حصار نايد جان در ميان نگنجد
اندر ضمير دلها گنجي نهان نهادي
از دل اگر بر آيد در آسمان نگنجد
عطار وصف عشقت چون بر زبان بيارد
زيرا كه وصف عشقت اندر بيان نگنجد
«عطار نيشابوري» ...
36- روياهايم ترک خورد نويسنده: انديشه پنجشنبه 17/9/1384 ساعت 7:0 ع
شايد خيلي پيش تر از اينها بايد مي آمدم. چه اينک که آمده ام ستاره اي در آسمان هم نيست، اما دلم آن قدر پر است که مي توانم تمام روياهاي آسمان را گريه کنم.
آن شب که تو مي رفتي تمام آيينه هاي خانه غبارشان را مي گريستند، اما من بغض هايم رابروز ندادم، چون مي ترسيدم آيينه هم محرم رازهاي بي تو بودنم نباشد.
به کجايي اي غمگسار من؟ فغان زار من بشنو ، بازآ . کاروان ها رفته اند و تنهاخاکستر روياهايم بر جاي مانده است. خواب ديدم که دوباره مي آيي! يک نفر صدايم کرد، روياهايم ترک خورد...
...
35- نامه به خداي عزيز نويسنده: انديشه چهارشنبه 16/9/1384 ساعت 2:0 ع
خداي عزيز! سلام،
ببخشيد كه مزاحم شدم اما مي خواستم سوال کنم: آيا تلويزيون نگاه مي كني؟ يا اينكه فقط زمين را روي يك پرده بزرگ مي بيني؟ آيا كانالي براي تماشاي تهران داري؟ من آنجا زندگي مي کنم.
مي خواستم بگويم: من ديشب تلويزيون نگاه کردم و يواشکي، گريه کردم. ببخشيد که ناراحتت کردم. لطفا به پدر و مادرم نگو.
برداشتي آزاد از کتاب «نامه هاي بچه ها به خداي عزيز» ...
34- براي پرستو نويسنده: انديشه چهارشنبه 16/9/1384 ساعت 7:0 ص
بزن رفيق که با ناله سه تار، بگريم
به سوز و ساز تو چون ابر نو بهار، بگريم
بزن که سوز غمي شعله مي کشد به دل من
بزن که همره ساز تو زار زار بگريم... ...
33- حکايت گهر گشتن نويسنده: انديشه سه شنبه 15/9/1384 ساعت 7:0 ص
شنيده اي صد بار
صداي دريا را ؟
سپرده اي بسيار
به سبزه زارش، پروانه تماشا را
نخوانده اي شايد
درين كتاب پريشان حكايت ما را
هميشه در آغاز
چو موج تازه نفس، پر خروش، در پرواز
سرود شوق به لب، گرم مستي و آواز
سحر به بوسه خورشيد شعله ور گشتن
شب از جدائي مهر
به سوي ماه دويدن، فريب خوردن!
باز دوباره برگشتن
فرو نشستن ، برخاستن، در افتادن
دوباره جوشيدن
دوباره كوشيدن
تن از كشاكش گرداب ها به در بردن
هزار مرتبه با سر به سنگ غلتيدن
همه تلاش براي رسيدن، آسودن
رسيدني كه دهد دست،
بعد فرسودن
هميشه در پايان،
به خود فرو رفتن
در عمق خويش پاك شدن
در آن صدف - كه تو «جان» خواندي اش - گهر گشتن
نه گوهري كه شود زيوري زليخا را
دلي به گونه خورشيد، گرم، روشن، پاك
كه جاودانه كند غرق نور دنيا را
اگر هنوز به اين بي كران نپيوستي
ز دست وامگذاري اميد فردا را
...
32- در دريا نويسنده: انديشه دوشنبه 14/9/1384 ساعت 2:0 ع
به دريايي در افتادم که پايانش نمي بينم
کسي را پنجه افکندم که درمانش نمي دانم
فراقم سخت مي آيد وليکن صبر مي بايد
که گر بگريزم از سختي، رفيق سست پيمانم ...
31- ردپاي نگاهم نويسنده: انديشه دوشنبه 14/9/1384 ساعت 7:0 ص
در مسير جاده
تا دوردست ها ،
ردپاي نگاه من است
اما تو نيستي ! ...
30 – پروانه -1 نويسنده: انديشه يكشنبه 13/9/1384 ساعت 7:0 ص
اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز
کان سوخته را جان شد و آواز نيامد
اين مدعيان در طلبش بي خبرانند
کان را که خبر شد خبري باز نيامد ...
29- هديه ايي از طرف دوست نويسنده: انديشه شنبه 12/9/1384 ساعت 2:0 ع
چه قدر زود هديه ام رو گرفتم! ديشب تو خواب پدر بزرگم اومد. چه قدر جواهرات، برام آورده بود. من بدهي ام رو کنار گذاشتم، تازه اون هم فقط تو دفترم... هنوز اونو ندادم ....
***
چه قدر در پياده روهاي نگراني و انتظار قدم بزنم؟ تا كي گل هاي سرخ را به ياد تو بر پرده ها سنجاق كنم؟ وقتي باران تند مي شود با خود مي گويم اكنون از پيچ كوچه مي گذري و روبروي كاج ها مي ايستي و با يك اشاره خورشيد را بر بام خانه مان مي نشاني.
وقتي غم هاي دير پا، اتاق مان را مه آلود مي كند دوست دارم زودتر بيايي تا با حنجره تو آواز بخوانم. دوست دارم پدر و مادرم آنقدر زنده بمانند تا عطر خوبت را برايم شرح دهند. من در درياهايي به دنيا آمده ام که مدام نام نقره اي تو را روي موج ها ي خود سوار مي كنند و به سوي ساحل مي فرستند و هر هفته به شوق شنيدن گامهايت آغوش مي گشايند
چر ا نمي آيي ؟ در اين گهواره گرفتار آمده ام. مي گريم بسان كودكي در خياباني ناآشنا. مي گريم بسان ابرهاي آواره .
آيا سزوار است مردمكان چشمانم بي رويت تو به گور شوند؟ آيا مي پسندي خاطراتم بدون ديدن تو متوقف شوند؟ بيا تا بادبان هاي در طوفان مانده جاني تازه گيرند. حالا باید سراغ ايليا پطروسيان برم. http://louhedel.parsiblog.com ...
28- مي گريزم نويسنده: انديشه شنبه 12/9/1384 ساعت 7:0 ص
آي!
اي كبوتر وحشي چه خوش مي شنوي نغمه مرغان صحرا را؟! چه خوش به شهر آرزوها در پروازي! قفل طلائي قصر رويا با منقار عشق باز مي کني! فرياد چشمان يار خاموشت را ديده اي؟ هرچند تار؟!
به اميد عيان رازي در پشت ديوار ظلمتكده ي نگاه يار! خوشا به راز نگاهش، هرچند تار!
مي گريزم تا بگشايم
راه شهر آرزوها
مي گريزم تا بگشايم قفل سنگين طلائي قصر رؤيا
ليك چشمان تو با فرياد خاموشش،
راه ها را در نگاهم تار مي سازد
همچنان در ظلمت رازش
گرد من ديوار مي سازد
...
27- آن طرف رود سفر خواهم كرد نويسنده: انديشه جمعه 11/9/1384 ساعت 7:0 ص
خانه تو آن طرف رود
خانه من اين طرف رود
در وسط خانه هاي ما آب بود،
رود عريض......
نه فقط آب و موج ،
آتش پر دامنه شعله ور
دود بود.....
پل زدم
شعله امواج پلم را شكست
قايق و بادبان در هم شكست.
قايقي دوباره خواهم ساخت
آن طرف رود سفر خواهم كرد

...
26- قفس قناري نويسنده: انديشه پنجشنبه 10/9/1384 ساعت 7:0 ص
بي گمان زيباست آزادي
ولي من چون قناري،
دوست دارم در قفس باشم ،
که زيباتر بخوانم !
در همين ويرانه خواهم ماند و از خاک سياهش،
شعرهايم را به آبي هاي دنيا خواهم رساند.
...
25- گناه زنبور نويسنده: انديشه چهارشنبه 9/9/1384 ساعت 7:0 ص
از زنبور آموختم كه:
گناه هم آغوشي با گلها : تبعيد به كندوست!
...
24- جاودانه نويسنده: انديشه سه شنبه 8/9/1384 ساعت 7:0 ص

به برگ ستاره ناهيد
نوشتم اين غزل
که بر اين رواق خاموش،
به يادگار ماند:
«ز زبان سرخ آلاله
شنيدم اين ترانه:
که اگر جهان بر آب است
محبت تو باقي است
هميشه،
جاودانه...»
...
23- آيينه شکن و خودشکن نويسنده: انديشه دوشنبه 7/9/1384 ساعت 7:0 ع
آنان كه آيينه شكستند به درك لذت خودشكني نرسيدند!
وآنان كه خود شكستند دلي پر تپش، و سرشار از عشق بدست آوردند. دلي سرشار از نور. چرا که فروغ چشم سر، بي نور دل باطن، به چه كار آيد ؟!
خوشا دلي، که در مجمر عشق، همواره پر تپش باد.
...
22- دريا نگاه نويسنده: انديشه يكشنبه 6/9/1384 ساعت 8:0 ع
مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد
كه اين ديوانه ي از خود به در، كيست؟
چه گويم؟ از كه گويم؟ با كه گويم؟
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه
به دريايي درافتد بي كرانه
لبي، از قطره آبي تر نكرده
خورد از موج وحشي تازيانه
مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد ...
21- ما شا الله نويسنده: انديشه يكشنبه 6/9/1384 ساعت 2:0 ع
من خدا را ديده ام با چشم باز و چشم بسته
او صدايم مي زند وقتي كه بالهايم شكسته
جمع گشتند مردمان سدي به بستن
او به رويم باز مي كندآن سدها وآن درهاي بسته
...
20- دريا نويسنده: انديشه يكشنبه 6/9/1384 ساعت 7:0 ص به دريا خيره شده بودي، و چه بي انتها در مقابل چشمانت موج مي زد، اگر خودنمايي خورشيد نبود، فكر مي كردي كه دريا بي انتهاست. هرچند دريا بيش از نيمه خورشيد را در كام خود فرو برده بود، ولي خورشيد هنوز مهربون بود و آخرين رمق هايش را هم از دريا دريغ نمي كرد و همچنان اشعه طلايي اش را بر صفحه آبي آن گسترانيده بود.
***
تنها بودي، هيچكس نبود. صداي امواج دريا آرامش عجيبي بهت مي داد. به خورشيد خيره شدي، حالا خورشيد تو را ديده بود. وقتي از دريا نااميد شد، ملتمسانه تو را نگاه مي كرد و از تو كمك مي خواست!
اطرافت را نگاه كردي شايد كمكي پيدا كني و به ياري خورشيد بشتابي ولي جز صخره هاي عظيم سر به فلك كشيده ساحل، هيچ كسي نبود. صخره ها آنچنان پاي در ساحل فشره بودند كه اميدي به كمك آنها نبود.
***
حالا باد هم با شدت تمام مي وزيد و تو با چشمان خيس! غرق شدن خورشيد را تماشا مي كردي. با صداي بلند فرياد زدي كه "آخه من چرا عاشق خورشيد شدم؟.... كاش دوستش بودم!" ولي باد بدجنس تر از آن بود كه اجازه دهد تا صدايت به گوش خورشيد برسد.
***
بر روي شنهاي کنار ساحل مي نشيني و يکي از گوش ماهي ها را به گوش خود نزديک مي کني، در آنجا هم جز صداي موج چيز ديگري شنيده نمي شود. به آخرين رمق هاي خورشيد نگاه مي کني. که چگونه دريا، خورشيد با آن عظمت را، فرو مي بلعد و به عمر آن روز پايان ميدهد. حالا ناراحت بر روي شنهاي ساحل مي خوابي و به بالاي سرت نگاه مي کني. آسمان هنوز آبي است، مثل دريا!
***
بلند مي شوي و آهسته در ساحل قدم مي زني. پاهايت را در شن ها فرو مي بري. خورشيد كامل در دريا غرق شده است. باد فروكش كرده، حالا به جاي باد، نسيم خنكي مي وزد و صورتت را نوازش مي دهد. نسيم هم مي داند كه تو ناراحت غرق شدن خورشيدي، بنابر اين سعي مي كند با مهرباني موهايت را شونه کند. آبهاي دريا هم انگار تازه فهميده اند كه با تو چگونه بازي كنند، پيوسته به عقب و جلو مي روند و پاهايت را خيس مي کنند.
***
دريا از اول هم مي دانست که دوري خورشيد سخته. او مي دانست که با تاريک شدن آسمان، زيبايي و جلوه گري دريا، از بين خواهد رفت . او همه اينها را کاملا حس کرده بود و مي دانست كه بدون خورشيد، هرگز زيبا نيست، ولي ترجيح مي داد با صداي امواج درونش خود را مشغول نشان دهد. او مي دانست خورشيد متعلق به همه درياهاست... ...
19- شکسته هاي خاطرات نويسنده: انديشه شنبه 5/9/1384 ساعت 2:0 ع
توان ايستادنم نبود ،
نشستم
حالا مي فهمم ايستادن چقدر راحت بود!
به شکسته هاي خاطرات مي آويزم...
...
18- پاييزم همه برگ است نويسنده: انديشه شنبه 5/9/1384 ساعت 7:0 ص پاييزم همه برگ است
پيچيده در خاطرات،
سرگردان در باد
پاييزم همه انتظار است
انتظار «مهر»،
عطر بنفشه،
صداي حضور
خورشيد را به ابرهاي سياه فروختم
به بهاي يك قطره اشك،
براي رويش نيلوفر
و اينك در انتظار يك رويا
يك زمزمه
يك ترانه
يك دوست...
و «مهر»باني كه پاييزم را، آهسته بر دارد! 
...
17- افسون بيکران ها نويسنده: انديشه جمعه 4/9/1384 ساعت 2:0 ع
در بيكران
دو چيز افسونم مي كند؛
آبي آسمان
و خدا.
آن را مي بينم
و مي دانم كه نيست؛
او را نمي بينم
و مي دانم كه هست!
«واهه آرمن» شاعر ارمني ...
16- بساز نويسنده: انديشه جمعه 4/9/1384 ساعت 7:0 ص
گفتمش با غم هجران چه كنم؟
گفت بساز.
گفتمش چاره اين سوز بگو
گفت بساز .
...
15- فرو ريزش عشق نويسنده: انديشه پنجشنبه 3/9/1384 ساعت 7:0 ص همچنان دلتنگ! در تمناي او ، «دوست» گويان رهسپار ديار عشقم. ترنم صداي دوست را در آوازي بلند به گوش جان مي شنوم و احساس غربت را با تمام وجودم در بر خويش، بر مي گيرم. احساسي همچو فرو ريزش دانه هاي عشق هاي از لابلاي انگشتان!
در انتظار اشارت گوشه چشم معشوق ؛ نگاه تمام عالميان را به عدم سپرده ام. سرود اشكهايم را گواه ترنم آواز دوست مي شمارم و در تمناي تماشاي نگاهش، هر بامدادن، کبوتران پيغامبر را به دستان مست باد مي سپارم ...
بس كن اي دل چو شدي مات شه
چند ز هيهاي و ز هيهات من ! ...
14- خانه ي دل نويسنده: انديشه چهارشنبه 2/9/1384 ساعت 7:0 ص
چه خوش است خانه ي دل که درب نداشته باشد! زيرا نامحرم را ياراي ورود به آن نيست!
ديدي اشعه نافذ خورشيد، چگونه از روزني تنگ بر كلبه اي بتابد؟ كافي است اين خانه ي دل، تمام آيينه باشد؛ آن وقت من به تو نشان خواهم داد كه چگونه اين خانه بي در، پر از نور خواهد بود!
اگر خويشتن خويش هم خواهد وارد شود، بايد نوري باشد تا اجازت ورود يابد و گرنه هر خودي هم، نامحرمي خواهد بود كه در پشت ديوار خانه خواهد ماند!!
...
13- دخترک قصه گوي رنگين مو (پاييز ) نويسنده: انديشه سه شنبه 1/9/1384 ساعت 2:0 ع
من از ميان دخترکان زمانه ، پاييز را مي پسندم.
همان دخترک قصه گوي رنگين مو ،
که دل را با گيسوان هفت رنگش پريشان مي کند ؛
ديدي ؟
چگونه آن همه سبزي رنگ مي بازد !؟
رنگ باختني چنين زيبا !؟
من نواي حزن انگيز دلم ، را در خش خش غمگين برگهاي پاييزي مي شنوم ؛
صدايي که دلنشين ترين صداهاي دنياست ! ...
12- آدرس من و يه دل صاف نويسنده: انديشه سه شنبه 1/9/1384 ساعت 7:0 ص
مي دونم چه چيزهايي در ذهنش داشت مي گذشت. ولي همه اونا فقط يه چيزه. يعني به يه چيز بر مي گرده... به يه دل صاف و پاک. همين. من که ندارم.
مي دونم! بايد خيلي دلت رو صاف کني. بايد آروم آروم به خودت نزديک بشي.
حالا آروم بشکنش... نبايد صداش در بياد. خيلي آروم... آفرين!
مي فهمم خيلي عجيبه. آدم بايد خيلي به درونش نزديک بشه... خيلي... چطور ممکنه اگه کسي بهت مي گفت باورت نمي شد. خودت بايد مي ديدي.
*
با کي کار داري؟
آهان! خب! کاري نداره. چشمات رو ببند! حالا برو به يه کوچه. فرقي نمي کنه کدووم کوچه باشه! اگه برات سخته تو همون محله خودتون برو! آره مي دونم باور کردنش سخته. مثل يه معجزه است، ولي مي دونم که معجزه نيست.
به کوچه رسيدي؟ حالا يه دري رو بزن. مهم نيست! همين در خوبه. حالا زنگ در رو بزن... خب چيه؟ اينجا نيست؟ اشکال نداره صبر داشته باش. در بغلي رو بزن...
خداي من؟! ديدي يه ذره اختلاف داشت فقط چند متر... ديدي گفتم که لازم هم نيست آدم خيلي خوبي باشي.
راستي! اصلا خوب يعني چه؟!
«خوب» يعني يه دل صاف... ولي خيلي صاف. من که ندارم! اون داشت.
... |