ترنم اندیشه
 

 

منوی اصلی


صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 


لوگوی من
 


ترنم اندیشه

 


دوستان من
 


جاودانه

 

   
 

11- شب نويسنده: انديشه دوشنبه 30/8/1384 ساعت 2:0 ع


شب را ديده اي؟!
آن هنگام که صداي قلبم از فريادها بلندتر است؟

طفلك شب  ،
كه نمي داند چرا زنگوله به پلك هايم مي آويزم؟
مي خواهم شب،
در مردمك هاي من، خواب ليلي نبيند!

و بيچاره باد،
كه از هراس، پرده ها را پس مي زند و مي گريزد...

...


10- پرواز منوچهر آتشي نويسنده: انديشه دوشنبه 30/8/1384 ساعت 7:0 ص

منوچهر آتشی

آتشي ديگر شعر نخواهد گفت. هنوز جوهر لوح تقديرش خشک نشده به پيش خدا رفت. گويا منتظر بود تا بعد از ثبت نامش در زمره ي چهره هاي ماندگار ، برود!

علاقه آتشي به شعر از همان دوران کودکي شکل گرفته بود ولي به قول خودش ، عشق پاک و ساده دلانه اش به يک دختر چاهکويي او را شاعر کرد. دختري که قسمت او نبود و سرانجام هم سرطان، عشق او را در چنگال هاي اهريمني خودش اسير کرد.

گويا تقدير چنين قسمت کرده بود که داغ فرزند هم ببيند. شاعر درد و رنج و محنت، به دليل عدم همراهي با همسر اولش - براي اقامت در آمريکا - از او جدا شده بود.

آتشي شاعري بود که شعرهايش از رنج دروني او سرچشمه گرفته بود و سرانجام هم اين رنج درون او را از پاي درآورد. خدايش بيامرزد.
 

تو آواز زرين مرغ طلوعي
كه بر تاج نخل افق، پر فشاند
تو پرواز خونين باغ غروبي
كه بر ساحل صخره، آزرده خواند

تو قوي سفيدي
تو مهتاب
كه از بيشه بر آب راند

تو روياي آن قوچ بشكوه
در خوان جادو
كه در نيمروز عطش، تهمتن را به دنبال
به آبشخور ناز آهو كشاند

تو رگبار آن ابر ديرآب دوري
سرود تري را
با ساقه خشك من خواندي
اي دوست!

تو از مشت خاكستر من شكفتي
تو از بيشه خواب بر آب من
راندي اي دوست!

...


9- مردان مسافر نويسنده: انديشه يكشنبه 29/8/1384 ساعت 7:0 ع
 

داني که مردان مسافر کم شکيبند
هم در زمين، هم آسمان، هر جا غريبند

پرستو
داني که در غربت سخن ها عاشقانه است
اين فصل را با من بخوان باقي فسانه است

گل و پروانه

...


8- نهر تنهايي نويسنده: انديشه يكشنبه 29/8/1384 ساعت 2:0 ع


صداي آب مي آيد

گل تنها

مگر در نهر تنهايي چه مي شويند؟!
 

...


7- براي يک رهگذر نويسنده: انديشه يكشنبه 29/8/1384 ساعت 7:0 ص


تمرين مي کنيم تا فکر کنيم ، تا درست فکر کنيم ، فکرهايمان را شعر کنيم، شعرهايمان را نقاشي کنيم، نقاشي ها را زندگي کنيم. از کلمه ها قصه بسازيم و قصه ها را بپردازيم ، تا بهار تازه اي توي وسط چشمهايمان شکوفه کند.

ما باهم حقيقت تازه اي از جهان مي سازيم و حقيقت قشنگ مان را به همه آدمهاي دنيا مي بخشيم اينطوري چيزي داريم که از ماست و هديه اي که با آن هزار هزار نگاه و شعر و نقاشي است.

شايد تو يا من، ميان چشم ها و سلول ها و نگاهايمان چيزي را در بيابيم که حرف خيلي ها باشد و فقط اينطوري هيچ وقت حوصله هيچ کس سر نمي رود اين طوري تمام زندگي ما به بازي مي گذرد، به بازي آگاهانه که آن قدر شيرين است به آن دل مي سپاريم. به اين مي گويند خلاقيت و خلاقيت ريشه زندگي است ريشه بازي است. بازي که همه ما با آدم بزرگ شدن از آن خجالت مي کشيم.

شايد زندگي همه آنچه را که هست نشانمان نداد، بايد پيدا کنيم. تعريف زندگي همين است يک قايم باشک ساده. گاهي حقيقت را بايد پيدا کنيم.

...


6- من رازم نويسنده: انديشه شنبه 28/8/1384 ساعت 2:0 ع


نه آتشم كه به مشتي آب خاكسترم كني
نه دروغم كه معصومانه باورم كني
نه شعارم كه ساده دلانه از برم كني
من شعرم !

*
نه آوازي كهنه ام ،
كه از يادم ببري
نه سازي خسته ،
كه به زخمه ناساز خويش بدري

نه خاطره ديروز و خيال فردا ،
كه آسان از برابرم گذري ،
من انديشه امروزم !

*
مثل شعري نگفته
اما نرفته از ياد
مثل اشكي كه ناغافل از چشمي افتاد
مثل گرده هاي گل در كف باد  ،
من رازم !

...


5- من از نهايت شب حرف مي زنم نويسنده: انديشه شنبه 28/8/1384 ساعت 7:0 ص


من از نهايت تاريکي
و از نهايت شب حرف مي زنم
اگر به خانه ي من آمدي
براي من
اي مهربان،
چراغ بياور

و يک دريچه که از آن،
به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم.

...


4- در آرزوي ديدار روي نگار نويسنده: انديشه جمعه 27/8/1384 ساعت 7:0 ص


دير زماني است که مرغ دلم در هوس روي نگار اين سوي و آن سوي مي پرد و پروانه وار شمع خيالش را طواف مي کند. به خون، وضو ساخته و با شراره هجران، احرام بسته است. موج در موج تاريکي فراقش را با برق وصال مي شکافد و بغض گلوگير شوق را به فرياد شورآفرين مي درد.

اي عزيز !
سرشک ديده ام پشت در پشت کرده، عزم ويراني دارد و طوفان عشق بر خرمن هستي ام مي تازد .

جانا !
ترحم کن بر اين قلب و بر اين دل ، از چشم عاشقان پرهيز منما. حال که ديده ام را تماشاي سرو سهايت ناممکن و گوشم را شنيدن کلام زيبايت را نا توان، طلعتت را بر صفحه دل به تصوير مي کشم و با آن مي گويم و مي نالم و مي سرايم، باشد که هاتفي جواب آرد!

...


3- پاييز نويسنده: انديشه سه‏شنبه 24/8/1384 ساعت 2:0 ع


پاييز،
هيچ حرف تازه ايي براي گفتن ندارد!
با اين همه
از منبر بلند باد،
بالا که مي رود
درخت ها،
چه زود به گريه مي افتند!

...


2- ديدار خود را تشنه ام نويسنده: انديشه سه‏شنبه 24/8/1384 ساعت 7:0 ص


چونان صدفي تهي،   اسير برزخ خويشم .
صدايي پيچيده در اين خلوت درون ،
پژواک وسوسه اي خاکستري ،
هنوز در خم يک کوچه ام .
در آستانه تو ايستاده ام ،
راه درازي آمده ام ،
گامي پيش نه !
ديدار خود را تشنه ام .

...


1- به نام مهربانترين مهربانان نويسنده: انديشه دوشنبه 23/8/1384 ساعت 7:0 ص


ترس گفتن خداحافظ بهم جرئت نمي ده بگم: سلام .
سالهاست به دنبال خونه ي دوست مي گردم و هنوز هم. نمي دونم در زمين است يا در آسمونها؟ در کدامين کوچه باغ صداقت، بايد به دنبال دوست باشم؟


خانه دوست كجاست؟
در فلق بود كه پرسيد سوار:
آسمان مكثي كرد
رهگذر، شاخه نوري كه به لب داشت
به تاريكي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن كوچه ، كه از پشت بلوغ ، سر به در مي آرد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا
جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي:

خانه دوست كجاست؟

...

 

       

Powered by MicroRayaneh