ترنم اندیشه
 

 

منوی اصلی


صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 


لوگوی من
 


ترنم اندیشه

 


دوستان من
 


جاودانه
رازنامــه
نرگسی
حـوریـــب
مســــافر
یاحمـــــید
مخلـصــین
بهارســتان
کلـبـه دنـج
تخـته سیاه
ساکن زمین
ســایه ســار
گـنـجینه نــور
زیـتــون ســبز
دلتنگیهای دل
گلستان سخن
خلوت خاص دل
 

 

   
 

 تالار گفتگوی سایت ، محلی برای تبلور اندیشه ها

261- یاد تو نويسنده: انديشه شنبه 4/12/1386 ساعت 9:24 ع


هر وقت شهر پنجره ها باز می شود
من ابتدا نام ترا گوش می کنم

وقتی به عشق می رسم ، از لذت نگاه
غم را به حرمت تو فراموش می کنم

آن لادنی که کاشته ای در دلم هنوز
گاهی دلش برای دلت شور می زند

پروانه ای ز باغ تبسم می آید
دل را به سوی شمع پر از نور می زند

احساس من همیشه پر از قطره های عشق
قلبم بدون نام تو دلگیر می شود

هر صبح نغمه های من و قلب عاشقم
بر برگ های عاطفه تکثیر می شود

تو بهترین حکایت گل های نرگسی
با چشم تو نگاه پر از یاس می شود

در لا به لای عاطفه های نوازشت
عطر نجیب خاطره احساس می شود


تا آخرین نگاه به یاد توام بدان
                           دل هر چه می کند همه آن برای تو

قلب مرا که برده ای و رفته ام ز دست
                           قلب تمام عشق پرستان فدای تو
 

|


261- تو را می شناسم نويسنده: انديشه شنبه 26/8/1386 ساعت 8:05 ع
 

تو از جنس احساس یک بوته نسرین
تو با چکه های شفق آشنایی
تو سر فصل لبخند هر برگ یاسی
تو تعبیر پژواک سرخ صدایی
تو رنگین کمانی زچشمان موجی
تو رمز رسیدن به اوج خدایی
تو در شهر رویاییم کلبه دل
تو یک قصه از واژه ابتدایی
تو از آه یک ابر مرطوب و تنها
تو بارانی از سرزمین وفایی
ترا مثل چشمان خود می شناسم
اگر چه ز مژگان چشمم جدایی
تو یک جرعه از ژاله چشم یک گل
تو تعبیری از وسعت انتهایی

تو گیسوی زرین یک بید مجنون
تو با راز قلب صدف آشنایی
تو امضایی از بال سرخ پرستو
تو یک ترجمه از کتاب صفایی
تو با قایقی از بلور گل یخ
رسیدی به شهری پر از روشنایی
تو با درد سرخ شکستن هم آوا
تو صندوقچه امنی از رازهایی
تو از مهربانی کتابی نوشتی
که آغاز آن بود شعر رهایی
تو در شهر آیینه ها می نشینی
تو بر زخم سرخ شقایق دوایی
تو تکثیر یک آیه از قامت سبزه هایی
تو موسیقی کوچ یک قوی تنها
تو شعری به رنگ سحر می سرایی
تو تکراری از آرزوهای موجی

تو شهدی به شیرینی یک دعایی
تو در جهان یک شمع سوزان نهانی
تو چون پنجره شاهدی بی صدایی
تو آموزگار دبستان عشقی
تو دفترچه خاطرات صبایی
تو در سوز سرخ مناجات بلبل
تو در کوچه آبی قصه هایی
تو در سرزمین افق ناپدیدی
تو بر زخم آلاله دل شفایی

ترا در این دل غزل هم ندیدم
بگو در کدامین دل و در کجایی ؟

|


259- دلتنگم و تشنه نورم نويسنده: انديشه شنبه 19/8/1386 ساعت 9:10 ص
 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

«زنده یاد قیصر امین پور»
 نوبت قیصر امین پور هم شد، او از میان ما رفت. از این به بعد باید بنویسیم: زنده یاد!
 

|


258- خانه ما اینجاست نويسنده: انديشه یکشنبه 6/8/1386 ساعت 2:10 ع
 

من دلم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پُر دوست

کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو

هرکسي مي خواهد
وارد خانه ي پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند

شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد ديگر
خانه ي دوست كجاست؟

«فريدون مشيري»

|


257- جاودانه نويسنده: انديشه شنبه 28/7/1386 ساعت 2:50 ع
 

می پرسد، دلت در هوای اوست؟ می گویم دلم همیشه در هوای او می تپد. می پرسد چگونه می توان عشق را جاودانه کرد؟ من نگاهش می کنم: او برای من جاودانه است. من از دیدن تبلیغات اتوبانها که بیخودی نام جاودانه را بر خود می گذارند ناراحت می شوم. مگر هر چیزی هم جاودانه می شود؟! فقط خداست که جاودانه است و هر چیزی که رنگ خدا داشته باشد.
از چشمایش سوال می بارد؟ می گویم آری او هم رنگی از خدا داشت. به رنگ عشق بود. پاک و مهربان. سرشار از نور بود. نور خدا.
حالا گلستان هم دچار هجوم سوالات شده. او دوستانی دارد که نوشته های مهرزاد را می خوانند و آنها را با نوشته های او مقایسه می کنند. شاید اگر می دانست مهرزاد این همه سوال برانگیز است، دوستی اش را منکر می شد. من خیالم راحت است. هیچ سوالی را جواب نمی دهم. مهرزاد خودش جواب بدهد! من ترجیح می دهم به یاد آن روزگاران، دوستان مهرزاد را بخوانم، بیصدا ، در سکوت.

مي نشستم خسته در بستر
خيره در چشمان روياها

زورق انديشه ام ، آرام
مي گذشت از مرز دنياها

روزها رفتند و من ديگر
خود نمي دانم كدامينم

آن من سرسخت مغرورم
يا مغلوب ديرينم؟

بگذرم گر از سر پيمان
مي كشد اين غم دگر بارم

مي نشينم شايد او آيد
عاقبت روزي به ديدارم

|


256- مدرسه خاطرات نويسنده: انديشه چهارشنبه 4/7/1386 ساعت 1:10 ع
 

این حیاط مدرسه
این سپيدار كهنسالی كه هيچ از قيل و قال ما نمی آسود ؛
اين كبوترهای معصومی كه ما روزی به آن ها دانه می داديم

اين همان كوچه،
همان بن بست

اين همان خانه،
همان درگاه

اين همان ايوان،
همان در

آه !
از بيابان های خشك و تشنه،
از هر سوی صد فرسنگ
در غروبی ارغوانی رنگ،
با نشانی های گنگ و دور

آمدم تا هفت سال از سر گذشتم را بشنوم؛
شاید ؛
از اشارت های يك در،
از نگاه ساكت يك پنجره،
یک شیشه،
یک دیوار.

«فریدون مشیری»

 

|


255- امشب صدایی می آید نويسنده: انديشه چهارشنبه 21/6/1386 ساعت 10:45 ص
 

امشب ديده ام مى بارد،
                                                         اما نم نم و بى‌حوصله!

امشب باز پروانه ها پر خواهند گشود در باغ ما؛
                                                                       اما با فاصله!

امشب باز همراه بوى ميخك و شب بوها
                                خاطراتم پر می کشد با ياد تو در كوچه ها

امشب لای کتابم خواهم گذاشت یک شاخه یاس
                             باز بهر پیامی، قاصدک را خواهم کرد التماس

می دانم باز در شفق، دلتنگ و دلگیر خواهم شد
                   لیک، با یاد تو ؛ سرشار از عشق و رویا خواهم شد

 

|


254- بهانه نويسنده: انديشه دوشنبه 12/6/1386 ساعت 8:30 ع
 

زنده بودن، سرودن، بهانه
هر چه جز با تو بودن، بهانه

ذكر نام تو يعنی تنفس
عاشقانه سرودن، بهانه

خواب يعنی تو را خواب ديدن
پلك بستن، گشودن، بهانه

گريه هم مثل باران ضروری است
غصه از دل زدودن، بهانه

دم به دم فال حافظ گرفتن
بخت را آزمودن، بهانه

شعر دعوی، سرودن دروغين
زندگی عذر، بودن، بهانه

«قيصر امين پور»
 

|

       

Powered by MicroRayaneh